حتما بخونید
سلام گلای من
ببخشید چند وقته نتونستم وبلاگ رو به روزش کنم
می خوام یه داستانی بگم براتون ولی این بار داستان کوثره![]()
یه روزی روزگاری کوثر که خیلی کوچولو بود بردم تو اتاق خوابوندمش هوا هم خیلی سرد بود![]()
بهش زیاد لباس پوشوندم تا سرما نخوره تا اینکه متوجه شدم کوثر جان تب کرده و همش گریه می کرد![]()
بردنش بیمارستان و بستریش کردن خیلی گریه می کرد 

ببینید چقدر مظلومان خوابیده
تو این مدتی که تو بیمارستان بود کلی دلمون براش تنگ شد![]()

.gif)
.gif)

اینجا خیلی عصبانی بود و حوصله کسی رو نداشت ![]()
با بچه ها نقشه کشیدیم که خوشحالش کنیم تصمیم گرفتیم کادو بخریم و یهویی بریم بیمارستان![]()

رفتیم پیشش کلی خوشحال شد و خندید ![]()
بازم باید بهش حق بدیم بچه ها که عصبانی باشه اخه تنش درد می کنه
خیلی دوسش دارم
الان حالش خیلی بهتره خدا رو شکر![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


حتما بخونید
